یونگ و روانشناسی توده ها
روانشناسی توده ها و عقاید سیاسی کارل گوستاو یونگ
شاید بتوان گفت یونگ نیز همانند فروید تحت تاثیر روانشاسی توده های گوستاو لوبن بود و نگرش انتقادی خود به جامعه و توده ها را همانند لوبن دارد. روانشناسی توده ها به عبارتی بر این باور است که هر زمان توده مردم بزرگتر باشد قدرت اجرایی بالایی دارد و در عین حال خرد و قدرت تعقل پایینی دارد اما آنچه که توده ها را به حرکت وامیدارد نه خودآگاهی تک تک اعضای گروه بلکه خود توده است، یونگ همچنین می گوید در بررسی روان یک ملت علاوه بر خود آن ملت باید به گذشته آن ملت یا گروه نگاه کرد چون افعال کنونی و آینده آنها ناشی از تجربیات گذشته، نیاز های روانی آن ها و همچنین کهن الگوهایی است که در ناخودآگاه جمعی آن ها نهفته است.
طبیعتا هر مطلبی ایرادات و نقدهای خاص خود را دارد، سپاسگزارم اگر نظرات و انتقادات شما را چه در اینجا و در کامنت ها و چه در اینستاگرام بشنوم. با تشکر
برداشتی از کتاب یونگ وسیاست نوشته ولودیمیر والتراوداینیک ترجمه علیرضا طیب
🔰انسان امروزی و روان توده ای
انسان امروزی با گسرش و توسعه شخصیت خود تبدیل به یک "ابر انسان" یا "خداگونه" شده است (چیزی که یونگ آن را تورم روانی می نامد) و بعد از تبدیل به ابر انسان شدن او می خواهد خواست خود را بر دیگران تحمیل کند، و کسانی که توانایی اعمال قدرت را ندارند با همسان پنداری و پیروی خود از رهبران احساس قدرت کسب می کنند و اینگونه دیکتاتوری شکل می گیرد.
حال به جایی رسیده ایم که کلیسا جای خود را به دولت ها داده است و باز هم مثل گذشته بار مسئولیت اجتماعی از دوش اعضای جامعه برداشته می شود، انسان امروزی با وجود اینکه مذهب و خدا را کنار گذاشته است اما خدای او فقط تغییر نام داده است و امروزه نام خدای او به ایسم ها ختم شده است. یونگ معتقد ایسم های مختلف تنها جایگزین پیوند از دست رفته با نیروی ناخودآگاه اند. انسان توده ای دیگر قادر نیست ناخودآگاه خویش را بشناسد و در نآگاهی تمام به زندگی فردی و اجتماعی خود ادامه می دهد و در برابر ناخوشی ها و خطرات جنبش های سیاسی آسیب پذیر است. انسان توده ای امنیت را در جمعیت دنبال می کند و به غلط گمان می کند هر باوری که تعداد کثیری مردم به آن معتقدند حتما درست و به جا است، و چیزی که افراد زیادی به دنبالش هستند باید ارزش تلقی شود. این جاست که یونگ می گوید هر چه جمع افراد بزرگتر باشد اخلاقیات آنان نیز به مرور محو خواهد شد و خود را از مسئولیت ها به دور خواهند دانست. تمام این مسئولیت گریزی ها باعث می شود بدون آگاهی دنبال رهبری مثل هیتلر باشند تا او بگوید: همه مسئولیت ها به گردن من.
🔰دولت و جامعه
با پیدایش دولت های مدرن به مرور فرد متوجه شد که غذا و پوشاک او فراهم میشود، تحصیلش فراهم می شود، سرگرمی اش هم مطابق آنچه از پیش برای لذت توده تعیین شده به او عرضه می شودو در نتیجه توانایی درون نگری را از دست می دهدو وابسته به محیط می شود. به مرور دست به جبران نیاز های سرکوب شده خود می زند بنابراین هر جا ناامنی و ترس وجود دارد تقاضا برای امنیت و نظم شکل می گیرد، هر جا فرد عاری از هویت فردی باشد هویت خود را در گروه ها و مراسمات و آیین ها خواهد جست. هر جا فاقد ایمان شخصی و احساسات معنوی باشد نوعی سرسپردگی به جنبش ها و ایدولوژی های غیر دینی جای آن را خواند گرفت. هر جا کشش های غیرعقلانی و خشن روان فرد سرکوب شود خود را در سیمای شرارت و فساد و جنایت توده ای جلوه خواهد داد، بنابراین همانطور که می بینیم جامعه اسیر کنش و واکنش این اضداد است.
🔰نمونه آلمان
یونگ همچنین مثالی تاریخی از آلمان می زند تا نشان دهد چگونه ناخودآکاه جمعی، تاریخ گذشته یک ملت و کنش درون توده ها باعث بوجود آمدن فاجعه ای مثل فاشیسم می شود. آلمانی ها به چند دلیل مستعد روانشناسی توده ها و تورم روانی اند، آنها برای مدتی طولانی ملتی از هم پاشیده و بدون نظم بودند پس بر طبق اصل اضدادی که در بالا به آن اشاره شد ملت آلمان به سمت ایجاد نظم و یکپارچه کردن خود پیش رفتند بدون اینکه نسبت به ناخودآگاه جمعی و سایه خود ( تمام خصلت های ضعیف و ناخوشایند شخصیت) آگاهی پیدا کنند. یونگ معتقد است هیتلر نماینده بخش سایه، وجه "پست تر" و سرکوب شده شخصیت آلمانی است. در واقع هیتلر در سخنرانی هایش حرف هایی از جنس مردم و تمام احساسات و تمایلات سرکوب شده ناخودآگاه جمعی آنان می زد، بنابراین نه تنها هیتلر مردم را بلکه مردم نیز هیتلر را ساختند.
🔰انسان و طبیعت خود
رابرت جی لیفتون وضع وخیم انسان روزگار نو را از دیدگاهی شبیه یونگ بررسی می کند؛ امروزه مردم باورهای سیاسی و مذهبی خود را به دفعات و بی مقدمه عوض می کنند، قرار گرفتن در برابر سیل عظیمی از اطلاعات و بدیل های فرهنگی که هرگز عمق پیدا نکرده اند و هضم نمی شوند، نبود فرامن فرهنگی و فردی ( فرامن به زبان ساده می توان وجدان نامید اما پیچیده تر از آن)؛ از دست رفتن هویت پایدار؛ احساس آزادی و نبود محدودیت؛ تاکید جامعه بر اقدام و حرکت؛ آزمودن هر چیز و اضطراب و احساس گناه ؛ نیاز به اصالت و اعتبار و سرخوردگی از علم و فناوری را به نحوی تجربه می کنند. بنابراین انسان نو با مشکلات بسیار پیچیده تر و روانشناختی تری دست و پنجه نرم می کند که قبلا تجربه نکرده است به همین دلیل او باید پیش از پیش تلاش کند تا به طبیعت خود برگردد.
🔰جامعه ایران
بر طبق نظریات کارل یونگ اگر بخواهیم وضع کنونی و آینده ایران را بررسی کنیم به نتایج زیر می رسیم؛
ایران با داشتن تاریخی طولانی، از روانشناسی توده ها، تاثیر سایه و کهن الگوهای فراوان در ناخودآگاه جمعی خود جدا نیست.
ملت ما با وجود داشتن جغرافیای متنوع و زبان ها و قومیت های مختلف دارای عقاید گوناگون سیاسی و فرهنگی است و برای مدت ها نبود نظم و آزادی با ثبات در اقتصاد، فرهنگ و سیاست جامعه، ملت را با یکی از نیاز های سرکوب شده خود در روان جمعیش روبرو می کند. در این میان تنها چیزی که می تواند آنها را به سمت رشد و بالندگی هدایت کند در مرتبه اول خودآگاهی و درون نگری است ما باید نگرش خود را نسبت به جامعه، تاریخ و ناخودآگاه جمعیمان که ما را خواه و ناخواه هدایت می کند، افزایش دهیم. در مرتبه دوم آن چه که یونگ آن را بدین شکل معرفی می کند می تواند پیش رود: در جامعه باید انجمن های آزاد، هم اندیشی و مصالحه و برابری میان افراد چه زن و چه مرد حاکم گردد. دقیقا آن چه که ما امروزه از آن کم داریم، تلاشمان باید برای برقراری صلحی درونی و گفتمان و هم اندیشی پیش رود. نباید در دام تعصبات سیاسی و مذهبی بیافتیم و نباید صرفا به دنبال عقده گشایی های روانی و برطرف کردن یک سری نیاز های اولیه سرکوب شده روانی خود باشیم بلکه باید نیازهای متعالی تر خود را مطالبه کرد و با پذیرش درد ها و رنج هایمان و گذر از تمام آنها به رشد و بالندگی و خودآگاهی رسید.

بسیار جالب و پرمحتوا بود امیدوارم مطالبی از این دست بیشتر بنویسید.
پاسخ دادنحذفممنون از شما
حذف